ايرج افشار

52

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

جمعيت نموده به طمطراق تمام طهماسب ميرزا را [ 27 ب ] به ولايت قزوين برده بر تخت سلطنت نشانيد . در آن هنگام قدوة السادات مير قوام الدين الحسينى از اصفهان به درگاه جهان‌پناه مىرفت ولى خان به التماس زياده از حد آن جناب را به وزارت نواب ميرزائى مقرر داشت . وقايع سنهء 994 - آن‌كه چون شاهزادهء مظفرلوا حال را بر آن منوال مشاهده نمود دل به عنايت پروردگار بسته با شش هزار نفر چابك سوار به استقبال شتافته در ييلاق جكيجكى تلاقى فريقين دست به يكديگر داد . روز ديگر كه چابك سوار گردون بر مركب فلك نيلگون سوار گرديد و با اشعهء لمعات تيغ شرربار بر اثر پراكندگى سپاه نجوم افتاد ، شهريار قوى پيكر يراق جنگ پوشيده بر تكاور گلرنگ برنشست و فرمود تا طبل جنگ فروكوفتند . چون آتش حرب از دو طرف بلند [ شد ] ولى خان مذكور كه مست طافح بادهء بىشعورى بود فريادى زد كه دنيا به « على » نماند گو به « ولى » هم نماند و اسب از جا برانگيخته متوجه حرب شد و آن‌قدر كوشيد تا جام مرگ از دست ساقى اجل نوشيد . بعد از كشته شدن مومى اليه شكست بر ايل تكلو و تركمان افتاده بنات النعش‌وار متفرق [ شدند و ] به صوب [ بغداد ] فرار نمودند و حضرت مير قوام الدين محمد نيز در آن جنگ كشته گشته سالك طريق عدم گرديد . در اثناء حرب شاهزادهء مظفرلوا سلطان حمزه ميرزا خود را به جناب طهماسب ميرزا رسانده به آستين مروت گرد كدورت از رخسار مهرآثار برادر كامكار پاك نمود و او را از معركهء پيكار بيرون آورده به بارگاه عرش اشتباه رسانيد و در پهلوى خويش جاى داد و به صحبت و عشرت و نشاط مشغول شد . . . . « 1 » بر اصحاب ملك و ملت پوشيده نماناد كه بعد از شكست لشكر تكلّو و تركمان شاهزادهء مظفرلوا ابو الفتح سلطان حمزه ميرزا از ديدهء روزگار غدّار مكّار چشم زخمى طرفه‌اى كه موجب برهم خوردگى و آشوب عالمى بود روى نمود . شرحش على طريق الاجمال آن‌كه امراء بىوفاى كوتاه‌انديشهء نفاق‌پيشه كه از طرز شكوه جناب شاهزاده دلگران بلكه هميشه خايف و هراسان بودند به فكر تلف نمودن آن شهريار افتادند . از آن مار بر پاى راعى زند * كه ترسد سرش را بكوبد به سنگ

--> ( 1 ) . جاى پنج شش كلمه سفيد مانده است شايد براى نوشتن عنوانى بوده است .